خروج اضطراری

فـایراگزیت (fireexit) یعنی خروج اضـطراری
به هنگام آتش.

f4designer@gmail.com
f4designer@hotmail.com

نویسندگان

۱۹۳ مطلب توسط «...reza» ثبت شده است

مامانم کادوی تولدش رو ازمن نگرفت،گفت کادوی من کارنامه ت هست.
بابام هم گفته اگه معدلت بالا بشه،یه گوشی خوب برات میخرم.
به علی اکبر هم قول شرف دادم.
به تو هم قول رفاقت میدم.

پ ن:از این جایی که دارم نگاه میکنم بهتراز این سراغ نداشتم.این اسمس امروز واسم اومد.

وبلاگم وبلاگ ننه جون خدا بیامرزم،پنجا سال پیش.یه چیزی که میگفت هزار تا کامنت و ایمیل در نقد و تشویقش میذاشتن ملت.والا بخدا.
یه قالب ساده و خوشگل داشت،سفید و گلدار،بعضی وقتا باهاش نمازم میخوند،عصرا مینداخت رو سرش میومد تو حیاط وبلاگش.
وبلاگ نبود که یه سایت گنده بود،یه چیزی تو مایه گوگل الان،مگه میشد چیزی رو سرچ کنی و کمتر از یه میلیون صفحه جلوت باز کنه.
نه میدونست اچ تی ام ال چیه نه میدونست جاوا یعنی چی،اما یه برنامه نوشت که تا چندتا نسل بعدش ویروس و کرم به جونش کارگر نشد.
پستهاشم که انقضا نداشت،یهو میدیدی تا چن سال روی یه حرفش لایک میخورد،خودشو هم گم نمیکرد که،همیشه آروم بود و میخندید،قصه نمیگم بخدا،زندگیش واسه دلش بود،آخرشم با دل آروم دی اکتیو شد.
حالا من وتو.
یه وبلاگ زدیم،کلی هم فیس و افاده داریم که این یک وبلاگ کاملا شخصیه و فقط دلنوشته هامونو توش مینویسم.
فکر کردم خرم.
آخه دلنوشته جاش تو وبلاگه؟هی هم با وبگذر و باقی سایتا آمارمونو چک میکنیم و کامنتامون رو گل کاری میکنیم،دلمون هم به چار تا رفیق نادیده خوشه،جمع کن بینیم با.
خدا بیامرزدت ننه.
یاعلی


پ ن:نقدا منتظرم یکی بیاد مسخره م کنه
به صورت قسطی هم اگه بقیه مسخره کنن موردی نداره.
دیگه هیچی.

شاید الان این نگاه من خیلی هم نگاه خوبی نباشه،اما واقعا از این پایین قطره ها یه جوری هستن،از هم جدا و با سرعت.
انگار اصلا جایی رو نمیبینن،وقتی میخورن به زمین چنان پخش میشن که هر تکه شون یه جا می افته.
اینا نمیتونن ظرف منو پرکنن،الان چند دقیقه هست که ظرفمو گرفتم تا پرشه،اما اما هرقطره میاد میزنه توی سر قطره قبلی و اونو میندازه بیرون.
خیلی وقتم تلف شد.
میخوام برم اون بالا،کنار خروجی دوش،شاید اونجا ظرفم زودتر پر بشه.

دور سفره نشسته بودیم
ظرف چلو کبابشو باز کرد و بااخم گفت: اه من باقالی پلو دوست ندارم فقط برنج سفیدشو میخورم.
گفتم این که باقاله پلو نیست،سبزی پلوهه.
سرشو بالا نیاورد و گفت:خاک بر سرشون توی باقالی پلوهاشون هم فقط سبزی میریزن!

دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن عشـق دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن
دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن دشمن

                          عشق همیشه تنهاست.

پ ن: گرچه بخشید گناه پدرم آدم را/به گناهان نبخشیده قسم دل تنگم

تنها

خیابون خلوت و ساکت

هوای سرد

خورشیدی که پیدا نیست ولی تا نیم ساعت دیگه این روشنی آسمون هم تاریک میشه ؛ چه خوب میشه.

درخت های زرد تر از مجله های جلو دکه.

چند ثانیه یه بار صدای کلاغ ها یعنی بهترین موزیک متن ، بی غل و غش.

همه این رنگ های مرده راحتت میکنه از هر چی داد و هوار رنگی جذاب که خودشو به زور هل میده تو مغزت.

چیزای خوبی که دور هم جمع شدن . تپه برگ های بازنشسته رو میگم . قشنگیش به اینه که مطمئنا یکی با آرامش خاص این فضا دور هم جمشون کرده و باهاشون با احترام رفتار کرده.

این موقع از روز کمتر کسی عجله داره . تک و توک آدمایی که رد میشن ، سکوت رو رعایت میکنن و پلک هاشون هم آروم باز و بسته میشه . متشکرم آدما . برای اولین بار حس خوبی بهتون دارم.

من . اون گوشه تصویر.

کار همیشگی ...

قدم زدن

هیچوقتم تکراری نیمشه.

قدم که میزنی انگار بغض میکنی ؛ انگار دلت پر میشه . نه به خاطر چیزایی که از صبح تا حالا باهاشون سر و کله زدی . هنوز هم دقیقا نمیدونم برای چی.

ولی خدا رو که تو قلبم حس میکنم ؛ مغزم که کنار میکشه و وظیفشو به قلبم میده ؛ به خودم میگم تو زندگیت دنبال چی میگردی؟

قبل از پیش نویس:
1.هرکس ممکن است در زندگی تجربه حالاتی خیلی فوق العاده را داشته باشد.
2.من بخاطر این تجربه کمی هم گریه کردم.
3.موبایلم چن روز خاموشی را تجربه میکنند.
4.الباقی وظیفه ی حاضران

پیش نویس:
این را ننوشتم که کسی بخواند یا بفهمد یا نظر دهد،اصلا این را برای هیچ کس نوشته ام.
گور پدر هرکس که میخواهد ناراحت شود(در اوج دنائت بیان!)

دیروز در تمام طول جاده دست راستم را از آینه بغل ماشین نگاه میکردم و در فکر این جمله بودم:
اجسام از آنچه در آینه میبینید به شما نزدیکترند.

پ ن:
1-دیشب دیر وقت رسیدم خانه،پدر برایم ابراز تاسف کرد.
2-دیشب خبر فوت جوانی را شنیدم که شاید میشناختمش،برای خانواده اش متاسفم.
3-دیشب رنگم خیلی پریده بود،برای خودم متاسفم.
4-دیشب با بنده خدایی حرف زدم،برای آن آقایی که دلش به حالم میسوزد متاسفم.
5-چون که صد آمد نود هم پیش ماست.

  • ...reza
.تشگیمرب نامز شاک یا،منک شناربج مهاوخیم و منامیشپ یلیخ شماجنا رطاخب هک مدرک یراک زورما

باخودم فکر میکنم اگر بعضی از آرزوهای ما مثل این آرزو قابلیت برآورده شدن رو داشت چه افتضاحی به بار میومد!


توضیح،حذف شد.

ذهن نیست که،مغازه عطاریه.
دونه دونه میره عقب،اویلشو میگم،ولی چون میخوام تا یادم نرفته بقیه ش رو بگم از وسطش شروع میکنم:گل زیاد بود،درخت زیاد داشت،یه زمین آسفالت بزرگ که یه جوب(جوق،جوی،جو) کوچیک از وسطش رد میشد،در آهنی بزرگ یه ساختمون سه طبقه بزرگ.

داشتم به اصطلاح قایم شدن فکرمیکردم،میخواستم چیزی بنویسم که قایم شدن توش باشه،بعد با خودم فکر کردم که اصلا قایم شدن یعنی چی؟یا اینکه هم خانواده داره یا اینکه توی گویشهای دیگه هم هست یانه؟،
ذهن که الکی درگیر باشه همینه دیگه،به جاهایی که اصلا یادت نیست میبردت:
کرم چیزی نیست که ریختنش مربوط به سن خاصی باشه
یه چیزایی یادمه هنوز
اونموقع ها بودن بچه هایی که از پشت آبخوری فرار میکردن و لای درختا یا پشت ساختمون میخزدین،مخفی ،پنهان یا قایم میشدن.
لپهایی که باد کرده ولی نه از هوا؛از...
ثقلی که هی از چپ به راست و از راست به چپ میرفت و گاهی از درز لب ها چکه میکرد
سوزشی که توی دهن ایجاد میکرد و باعث عذاب بود
بویی که خیلی بدمشام بود
سطل آبی رنگی پر میشد از کف و حالمو بهم میزد
روپوش سورمه ای رنگی که مراقب بود تا کسی شیطنت نکنه
من که اتیکت "بهداشتیار" روی لباسم بود
و دهانشویه ای که ازش متنفر بودم

زندگی خیلی هم ارزش سختگیری های اینطوری را ندارد
اما خب میخواستم بگویم هیچوقت دوست نداشتم مایه حیات کسی باشم
چون من خودم در بهترین حالت ودر نهایت انصاف،مایه حیات را میخورم.

پ ن: منظور بیخودی برداشت نکن.