خروج اضطراری

فـایراگزیت (fireexit) یعنی خروج اضـطراری
به هنگام آتش.

f4designer@gmail.com
f4designer@hotmail.com

نویسندگان

۱۹۳ مطلب توسط «...reza» ثبت شده است

گاهی میگویم کاش قد آدم کوتاه بود تادستش به سیب نمیرسید.

این روزها جمله های زیادی به ذهنت خطور میکند.
غریبه ای که ظاهرا فرمانده ات هست حرف میزند-از خودش هم میگوید.

همیشه روی خاک نشستن معنی خاکی بودن را به تو نمیدهد.

این روزها همین که هم لهجه ات را پیدا کردی یا هم شهریت را،دستش را بگیر.
مبادا غریب بمانی.
این روزها بیشترین سوالی که میشنوی این است که اهل کجایی.
مبادا که غریب بمانند.

این روزها باید خودت را نشان دهی.
توی سازمان نظام وظیفه
توی ترمینال
توی اتوبوس
اما
توی پادگان
خودت را نشان ندهی بهتر است.
کلی جمله آماده کردم که واسه مقدمه ازشون استفاده کنم اما اینقد الان سرم شلوغه که نمیدونم از کجا شروع کنم
حدودا یک ماهه که چیزی اینجا ننوشتم.یک ماهی که حسابی مشغول بودم و تحت فشار.خداییش دلم واسه همه چی تنگ شده بود،این چیزایی که میگم اصلا قابل تصور نیست وقتی خودت باهاش درگیر نباشی.
از این فیلما دیدی که با روایت راوی شروع میشه؟
راوی شروع میکنه،معرفی میکنه،فیلم هم روال خودشو طی میکنه،فیلم از کلی حادثه و ماجرا عبور میکنه،مخاطب هم درگیر ماجرا میشه و با شخصیتها احساس همزاد بودن رو داره،بالا و پایین ماجرا رو میبینه،آخر فیلم هم که ماجراها تموم میشه یه آهنگ مناسب و یه مشت تصویر بی کلام میذارن و راوی شروع میکنه به زدن حرفای آخر.
دیده بودی؟
یک ماه از دوره ی کثیفی از زندگیمون گذشت.
فیلمشو آماده نکردم،اما "این روزها" مونولوگ های دیوانه ایست دور از خانه.

بعضی وقت ها باخودم میگویم کاش میشد ساعت مچی شنی داشت.
فرض کن چشمتو بستن و حالا انداختن توی یه جای شلوغ وپر از صداهای مبهم.
بطور متوسط الان نمیدونم جه حسی دارم یا اینکه نمیدونم باید به چی فکرکنم.
نمیدونم که باید از چیزی بترسم یا بخاطر چیزی ناراحت یا خوشحال باشم یا باخودم از چی صحبت کنم.
حتی نمیدونم که باید چی جای این خط عمودی بذارم که هی میاد و میره ومنتظره که من تکونش بدم.
شاید بعضی وقتا یه چیزایی رو واسه خودم بزرگ میکنم،مثلا اونموقع ها که واسه آزمون ورودی راهنمایی اندیشه کلاس میرفتم خیلی واسم مهم بود که هرطور شده قبول شم،قبول نشدم اما ازاون روزا غیر از بستنی قیفی هایی که میخریدیم ومیخوردیم چیزی یادم نیست.
یا ازامتحانای نهایی سال سوم که باکلی دلهره طیشون کردم فقط ساعات بعد از امتحان و پارک و فوتبالشو یادمه.
حتی از دوسالی که واسه کنکور توی کتابخونه ی دانش آموز درس خوندم غیراز ساقه طلایی ها و آبسردکن اونجا خاطره ای ندارم.
دستم که نه ولی ته دلم یه کمی دلهره دارم.میلرزه یه مقدار.
ساعتم تقویم داره واین یه ذره به دلهره ی من اضاف میکنه-بعضی وقتا باید توی عمل انجام شده قرار بگیری.
_____________
لقمه که ندارم،یعنی این چیزایی که من میگم اصلا لقمه نیست
اول باخودم حرف میزنم بعد توضیح میدم.
داشتم به این فکرمیکردم که لقمه رو نباید دور سر پیچوند
بعد به خودم گفتم اینکه به هوای اونجا فکر کنی_آخه شنیدم روزا خیلی گرم و شبا خیلی سرده_ یا اینکه به فضای اونجا_مجموعه ی عظیمی از کچلا که هرکی از یه جایی اومده_ یا به شهرش_که 800 کیلومتر باشهرت فاصله داره با هزار جور آداب متفاوت از تو_ که نمیشه اسمشو گذاشت لقمه.
به خودم میگم جلدی میرم،تندی برمیگردم.
به خودم میگم کاش اونجا بستنی قیفی هم داشته باشه.
به خودم میگم توکل به خدا.
_____________
تمام.

نه به این صحرای برهوت،نه به این بیابان بی آب وعلف که هردو یکیست
نه به این دیوارهای بلند و نه به این خشت ها و سنگ ها که هرسه یکیست
نه به این گنبدسبز و گلدسته های سبزتر ونه به این مناره ها و ایوان ها که همه یکی اند.
نه نظر به این چلچراغ بزرگ ونه نظر به این محراب عظیم دارم
نه به گلهای قالی ،نه به برق آینه ها
نه این ستونها میتوانند نه این سقف
به یک قاب مینگرم
دنبال توام دانه دانه تا صد
___________
خیلی دلنوشته بود.
تمام.

دغدغه که همیشه هست؛حالا بزرگ و کوچیکش از نظر صفت خیلی فرق ندارن،کلا دغدغه هستن.
رشته ی تحصیلی من هم یه مقدار ایجاب میکنه گاها دنبال این طور مسائل باشم.
هرچی بهتر و کنجکاوانه تر ببینی،بهتر وکاملتر برای مسائلت جواب خواهی داشت.
امروز که توی یه اداره طرف بهم گفت"لطفا چن لحظه روی صندلی بشینید تا صداتون کنم" وقتی خواستم بشینم روی صندلی،ناخودآگاه اون صندلی رو انتخاب کردم با نفر قبلی به اندازه ی یه صندلی فاصله داشته باشه.
یادم اومد به اتوبوس که وقتی سوار میشم بدون هیچ نظری میگردم پی اون جایی که جفت صندلی خالی باشه.
نه که قبلا به این طور مسائل فکرنکرده باشم ها،اما معمولا یا ارزش بیان توی این فضای مسخره رو نداره یا من حوصله ندارم.
اما امروز این نکته واسم جالب بود که چند وقت پیش توی یه کتاب خونده بودم که جامعه شناسای غربی بین فاصله ی افراد و میزان تمدنشون رابطه رو مستقیم اعلام کرده بودن.
مثلا اگه توی کوچه همسایه تون رو از دور ببینی وهی سرتو بندازی پایین یا جای دیگه رو نگا کنی که بیاد و رد شه ،متمدنی!

امروز کلی با خودم حال کردم که دارم متمدن میشم!
_____________
یه مقدار فکرکن بهش!!
تمام.

خیلی چیزا رو نمیشه نوشت.
خیلی چیزا رو نباید نوشت.
اصلا مگه مجبوری بنویسی؟
__________
شاید تمام.