خروج اضطراری

فـایراگزیت (fireexit) یعنی خروج اضـطراری
به هنگام آتش.

f4designer@gmail.com
f4designer@hotmail.com

نویسندگان
کاشکی باهم باشیم و به احترام هم سیگار نکشیم
یاکاش اصلا سیگاری نباشیم
ما آدم ها مثل تنباکوییم وکاغذو فتیله
تنها که باشیم کشیده میشویم و له میشویم و دور می افتیم

با تکان دادن سرم نشان میدهم که حرفهایت را به دقت گوش میدهم و تایید میکنم

تحسین میکنم این حوصله ات را که میتوانی دو ساعت روبرویم بایستی و با صداهای مختلف از عشق و نفرت برایم حرف بزنی
گذاشتمت روی شانسی!
وقتی از تنهایی هایت میگویی دیگر سرمارا از یاد میبرم
وقتی توی چشم هایم نگاه میکنی و معشوقه ات را خطاب قرار میدهی خودم را جای تو میگذارم،اما ببخش اگر گاهی نمیفهمم چه میگویی
ببخش اگر ردت میکنم به امید بعدی
ببخش اگر گاهی احساس میکنم بعضی حرفهایت را چند بار شنیده ام

____
ببخش اگر بعد از اینهمه وقت آشنایی هنوز اسمی برایت انتخاب نکرده ام
لب تکان نمیدهی اما کلی حرف میزنی،گاهی زمین را بومیکشی،گاهی دم تکان میدهی
____
فقط بگو چرا وقتی "هدفون " را برمیدارم ساکت میشوی؟

اصلا حدیث داریم که گاهی یه سری به قبرستون ها بزنید بلکه یادتون بیاد که این دنیا تموم شدنیه و بهش دل نبندید،نشون به نشون همین چیزایی که روی این سنگا نوشته.
البته من فکر میکنم که اگه اثمه(ع) وضعیت این روزهای پاسگاه های(2) مملکت رو مورد تفقد قرار میدادن قطعا یه مشت حدیث هم در این باره داشتیم.
میدونی چیه؟
پاسگاه علی القائده تشکیل میشه از اسلحه خونه و بیسیم و آنتن و برجک و اتوموبیل و میز و دفتر و یه مشت سرباز و درجه دار و...
ولی منظورم از حدیث،این چیزا نیست.به نظرم اگه میومدن،اولین چیزی رو که میدیدن دیوار پاسگا بود.
شعر،جمله،بیوگرافی،نصیحت و کلی چیزای دیگه که قول میدم چشم هر ناظری رو به خودش جلب میکنه

چیزی رو که قطعا فهمیدی اینه که هروقت این نوشته هارو میخونم از ته قلب خوشحال میشم که این روزهای سخت به چه سرعتی رد میشه(3).
___
1-یکی از کتیبه های  پاسگاه
2-واحد های انتظامی خارج از شهر اسمشون پاسگاهه،دقیقا مقابل کلانتری که به حوزه های درون شهری اطلاق میشه
3-هفت ماه گذشت!

توی این توفان هرچه فریاد میزنم صدا به جایی نمیرسد...
آرام نگاهت میکنم مگر تو نگاهم را بخوانی.

بلندترین ارتفاعی که موجب مرگم میشود
                         افتادن از چشم شماست
                                                ارباب،دریاب...
_________
تا روزهایی که برایش عزا گرفته ام توی تقویم جیبی ام دو صفحه بیشتر نمانده واین یعنی امسال باید دستهایم را دور میله های قفس حلقه کنم و سرم را به آن تکیه دهم ،چشمانم را ببندم و واضح ترین تصاویر ذهنیم را مرور کنم...

توی قرآن خوانده ام...
       یعقوب یادم داده...
        [دلبرت که کنارت نباشد کوری بهتر است]
_________
محرم امسال،هر جا که بودی،دستانت را که کاسه کردی؛ تشنگان را فراموش نکن.

روبروم که نشسته باشی ، میتونم روبروت نشسته باشم.
لبخند که نزنم یعنی خودمم.
چی گفته بودی اون دفعه؟هان؟ معجزست!! بعد از میلیونها بار تکرار کردنش و میلیون ها تصویر ساخته شده از نقد های سنگین بی شمار من از جمله سادت.جمله سادت از مغزم چطور حذف شد؟
شاید چونکه میتونی روبروم نشسته باشی.
اَه! یعنی باز هم بودن یا نبودنت ؛ که میدونی دیگه این مسئلم نیست.میدونی؟
دیگه چی میدونی؟حتی این هم دیگه مهم نیست.دونستن یا ندونستنت که تا حالا چیزی رو عوض نکرده.
ببینم تو لبخند که بزنی خودت هستی یا نه؟
ـــــــــــــــــــــــــــــ
بعدالتحریر:چند شب پیش برام نوشته ی ناقصی بود که باید ادامه پیدا میکرد.ولی امشب شاید زیادی هم بود ، شاید توی ذهن احتمالی سطل آشغال باید می بود امشب.ولی این چند خط از مغزم چطور حذف نشد؟
فکر کن اگر کوه ها از آینه بودند...
آنوقت خودمان را علاوه بر هزار بار شنیدن،هزار بار میدیدیم.

پاییز که شد دلم شور زد نکند پوتین یکی از هم خدمتی هایم را پوشیده باشم!

+با یک صدای خشن و زمخت


صدایی را که میشنوی چیزی نیست جز طنین فریادی که روزی در باد سر دادی.

من ازاین دنیا چیزی نمیخواهم.
            تصویر را نگه دار،
                                  این منم:
جایی بین زمین و آسمان...
      دارم با همین پوتین های خاکی به آسمان میروم!